|
شبی دخو انگشترش را در اتاق تاریكی گم كرد و هر چه دنبال آن گشت آن را پیدا نكرد. دخو به حیاط رفت و شروع كرد به دنبال انگشترش گشتن. زنش گفت: "انگشترت را در اتاق گم كردهای چرا در حیاط دنبال آن میگردی؟" دخو جواب داد: "مگر ندیدی توی اتاق چقدر تاریك بود برای همین توی حیاط كه روشنتر است به دنبال آن میگردم."
|