|
یك شب دزد به خانه دخو آمد و دار و ندارش را ریخت توی خورجین و راه افتاد كه برود. دخو كه خودش را به خواب زده بود و زیر چشمی دزد را میپایید سریع بلند شد لحاف و تشكش را كول كرد و بی سروصدا به دنبال دزد به راه افتاد. "وقتی دزد به خانهاش رسید و خورجین را زمین گذاشت، دید دخو هم لحاف و تشك به دوش آمد تو."
دزد با تعجب گفت: "با اجازه چه كسی آمدهای خانهی من؟" دخو گفت: "فكر كردم اسبابكشی میكنیم و چون فقط همین لحاف و تشك جا مانده بود آنها را هم آوردم."
|