|
یك روز دخو با رفقایش رفته بود اسب سواری. توی صحرا ناگهان اسب دخو رم كرد او را زد زمین و در رفت.
رفقای دخو رفتند طرفی كه اسب رفته بود تا آن را پیدا كنند و برگردانند. كمی بعد، غریبهای تصادفاً اسب را گرفت آورد پیش دخو. دخو از مرد غریبه تشكر كرد و به كمك او سوار اسب شد و همانجا منتظر ماند كه رفقایش برگردند. طولی نكشید كه رفقای دخو برگشتند دخو آنها را از دور ورانداز كرد و گفت: "خیلی گرفته و دمق به نظر میرسند، نكند خدا نكرده اسبم را پیدا نكرده باشند؟!"
|