|
یك روز در فصل بهار دخو داشت میرفت خانهاش كه به صرافت افتاد خوب است از وسط جنگل میانبُر بزند. با خودش گفت: "حالا كه میشود از میان جنگل سرسبز و قشنگی میانبُر بزند و به نغمه پرندهها گوش بدهد چرا از این جادهی خاك و خلی پر چاله برود. بعد راهش را كج كرد و رفت توی جنگل. اما، چندان راهی نرفته بود كه كه یك دفعه افتاد توی گودالی ولای بوتهها گیر كرد و پس از تلاش و تقلای زیاد خودش را از گودال كشید بیرون و ایستاد سرپا، كه اینبار پاش سر خورد و پشت پشتی افتاد توی یك چالهی پر از گِل و شُل. مدتی همانطور ته چاله دراز كشید تا حالش جا آمد. بعد با خودش گفت "شكر خدا كه از این راه میانبر آمدم، چون وقتی در چنین جای قشنگی چنین اتفاقات بدی میافتد، ردخور ندارد اگر از آن جادهی خاكی و خراب رفته بودم، تا حالا صد دفعه مرده بودم!"
|