نشریه میثاق مدیران Misaq Modiran Magazine
  وقتی سود وجود دارد، زیان در نزدیك آن پنهان شده است.  
منوی اصلی
جستجو در مطالب نشریه

گالری همه تصاویر
دریا9
لطیفه همه لطیفه‌ها
روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در كند در این موقع چشمش به كدو تنبل‌هایی كه آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت: "خدایا! همه‌ی كارهایت عجیب و غریب است! كدوی به این بزرگی را روی بوته‌ای به این كوچكی می‌رویانی و گردوهای به این كوچكی را روی درخت به این بزرگی!" همین كه حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد. مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: "خدایا! خطایم را ببخش! دیگر در كارت دخالت نمی‌كنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخت به جای گردو، كدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی به سر من آمده بود."
لینکستان
لطیفه
سرگرمی >> لطیفه

123456789

لطیفه طبابت

مردی به شهری رفت و خودش را طبیب جا زد. بیماری آمد پیش او و گفت: "دلم درد می‌كند."
مرد پرسید: "دیشب چه خوردی؟"
بیمار جواب داد: "دو‌ من خربزه خورده‌ام تو یك من حساب كن. دو من هندوانه خورده‌ام تو یك من حساب كن. یك من نان و پنیر خورده‌ام تو نیم من حساب كن. سه من انگور خورده‌ام تو سه چارك حساب كن."
مرد گفت: "شش ماه تب می‌كنی و كله پا می‌شوی، سه ماه حساب كن. بعد از آن هم می‌میری، زنده حساب كن. می‌گذارندت توی قبر، اتاق حساب كن. یك خروار و نیم خاك می‌ریزند رویت، هفتاد و پنج من حساب كن."

* * * * *

لطیفه بدهكار و طلبكار

روزی مردی رسید به یكی از دوستانش و بعد از كلی حال و احوال، گفت: "رفیق! خیلی گرفته به نظر می‌آیی، مشكلی پیش آمده؟"
رفیقش گفت: "راستش را بخواهی آن‌قدر بدهكارم كه فكر و خیال نمی‌گذارد خواب به چشمم بیاید."
مرد گفت: "آدم حسابی! طلبكارها باید خواب به چشمشان نیاید و نگران طلبشان باشند تو چرا نگرانی!

* * * * *

لطیفه جنگ

بین دو شهر جنگ در گرفت مردی به اصرار از حاكم خواست كه او را هم به جنگ بفرستد. حاكم به او یك شمشیر و یك سپر داد. چند روز كه گذشت مرد با سر شكسته و صورت زخمی برگشت. گفتند: "چرا از خودت دفاع نكردی و گذاشتی زخمی‌ات كنند؟
جواب داد: "پرت و پلا نگویید! اگر شما هم جای من بودید و یك دستتان به شمشیر بود و یك دستتان به سپر، آن وقت با كجاتان دفاع می‌كردید؟"

* * * * *

لطیفه جنگ در خواب

مردی در هنگام خواب، شمشیر بلندی را كه به دیوار آویزان بود برداشت و به كمرش بست. زنش پرسید برای چه موقع خواب شمشیر می‌بندی؟ مرد جواب داد: "شب پیش در خواب با مردی دعوایم شد و چیزی نمانده بود كه پوزه‌اش رابه خاك بمالم كه دست به شمشیر برد و مرا شكست داد. حالا می‌خواهم اگر دوباره آمد حقش را كف دستش بگذارم. زن گفت: "خوب كاری می‌كنی! ولی خیلی مواظب باش كه شمشیر را از دست ندهی چون از پدر خدا بیامرزم فقط همین شمشیر به یادگار مانده است."

* * * * *

لطیفه حسابداری

از مردی پرسیدند: "حساب بلدی یا نه؟" جواب داد: "بله و در راه یاد گرفتنش سال‌ها دود چراغ خورده‌ام و در آن به درجه‌ی استادی رسیده‌ام." گفتند: "حالا اگر بخواهی چهار درهم را بین سه نفر تقسیم كنی چكار می‌كنی؟"
گفت: "به دو نفرشان یكی دو درهم می‌دهم و به سومی نصیحت می‌كنم صبر كند تا دو درهم دیگر پیدا شود."

* * * * *

123456789

آخرین شماره آرشیو نشریه
معرفی کتاب لیست کتابها
آمار سایت
Site Counter
تبلیغات