سرگرمی >> لطیفه
123456789
لطیفه چكمه
روزی مردی چكمهای پیدا كرد و چون تا آن روز چكمه ندیده بود آن را پیش دوستش برد و گفت: "میدانی این چیست؟" دوستش نگاهی به آن كرد و گفت: "خوب معلوم است دیگر آن جلد كلنگ است."
* * * * *
لطیفه هیچ وقت در كارت دخالت
روزی مردی زیر سایهی درخت گردویی نشست تا خستگی در كند در این موقع چشمش به كدو تنبلهایی كه آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت: "خدایا! همهی كارهایت عجیب و غریب است! كدوی به این بزرگی را روی بوتهای به این كوچكی میرویانی و گردوهای به این كوچكی را روی درخت به این بزرگی!" همین كه حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد. مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: "خدایا! خطایم را ببخش! دیگر در كارت دخالت نمیكنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخت به جای گردو، كدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی به سر من آمده بود."
* * * * *
لطیفه یادگاری
مردی به دخو گفت "انگشترت را یادگاری بده به من كه هر وقت به آن نگاه میكنم به یاد تو بیفتم."
دخو گفت: نمیدهم! تو هم اگر می خواهی به یاد من بیفتی هر وقت به انگشتت نگاه كردی به یاد بیار كه از من انگشتر خواستی و من ندادم."
* * * * *
لطیفه مهمان شدن دخو
روزی دخو به عدهای رسید كه مشغول غذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت "السلام یا طایفهی بخیلان!"
یكی از آنها گفت: "این چه نسبتی است كه به ما میدهی؟ خدا گواه است كه هیچ یك از ما بخیل نیست."
دخو گفت: "اگر خداوند این طور گواهی میدهد، از حرفی كه زدم توبه میكنم، و نشست سر سفرهی آنها و شروع كرد به غذا خوردن."
* * * * *
لطیفه دهن دره
دخو را دعوت كرده بودند به شام. وقتی دید صاحبخانه عجلهای برای آوردن شام ندارد و یكبند حرف میزند، حوصلهاش سر رفت و شروع كرد به خمیازه كشیدن. صاحبخانه پرسید: "جناب دخو چه چیزی باعث خمیازه كشیدن شما شده است؟" دخو جواب داد: "گشنگی و بیخوابی، ولی این را هم اضافه كنم كه من اصلاً كمبود خواب ندارم و همین بعدازظهری حسابی خوابیدهام."
* * * * *
123456789