سرگرمی >> لطیفه
123456789
لطیفه اجرت حمالی
روزی دخو یك گونی آرد خرید گذاشت دوش حمالی كه برایش به خانه ببرد و خودش از پی او به راه افتاد اما در بین راه حمال را گم كرد و هر چه گشت او را پیدا نكرد. دخو ده روز آزگار كار و زندگیش را ول كرد و كوچه پس كوچهها را به دنبال حمال گشت تا اینكه در آخر او را دید كه گونی آردی كول گرفته و به طرفی میرود. دخو تند خودش را از سر راه حمال كشید كنار و رفت گوشهای قایم شد و با خودش گفت: "چه خوب شد من را ندید وگرنه اجرت ده روز حمالیش را از من میگرفت و پاك بیچاره میشدم.
* * * * *
لطیفه انگشتر بینگین
حاكم انگشتری بینگین به دخو هدیه داد. دخو انگشتر را به انگشتش كرد و از خدا خواست به جای چنین محبتی یك خانه بیسقف در بهشت به حاكم عطا فرماید. حاكم پرسید: "چرا بیسقف؟" دخو جواب داد: "به دل نگیر! انشاالله وقتی نگین انگشتر رسید، سقف خانه هم ساخته میشود."
* * * * *
لطیفه زن زشت
در و همسایهها دخو را گول زدند و براش زن زشتی گرفتند. بعد از عروسی، وقتی دخو میخواست از خانه برود بیرون، زنش گفت: "خوب بود به من یاد میدادی با فك و فامیلت چهطور رفتار كنم؟ به كی محل بگذارم؟ و به كی محل نگذارم؟" دخو گفت: "تو فقط به من محل نگذار، بقیه را خودت میدانی!"
* * * * *
لطیفه بلای نر و ماده
روزی تیمور لنگ فیل نری آورد به آق شهر و آن را ول كرد تا به میل خودش هر جا كه میخواهد بچرد. طولی نكشید كه فیل كلی خسارت به شهر وارد كرد و هر چه كشت و كار آن دور و ور بود خراب كرد. بدتر آن تیمور مقرر كرده بود كه اهالی شهر وظیفه دارند تهیه خوراك فیل را به عهده بگیرند و نگذارند به او بد بگذرد. مردم قضیه را با دخو در میان گذاشتند تا فكری به حالشان بكند. دخو اهالی شهر را جمع كرد تا با هم نزد تیمور بروند. دخو در جلو جمعیت با جلال و جبروت حركت كرد و به طرف خیمهی تیمور رفت. نزدیك خیمه كه رسید دید از آن سیل جمعیت خبری نیست اما راه برگشتی نداشت و نگهبانها به او اشاره میكردند كه نزد تیمور برود. دخو به خدمت تیمور رسید و گفت: "من از طرف اهالی شهر آمدهام تا به خدمتتان برسانم از وقتی فیل نر شما به شهر آمده زندگی همه ما رونق گرفته و خیر و بركت به مردم رو كرده است فقط نگرانیم كه این فیل از بیهمدمی غصه بخورد و لاغر بشود به همین خاطر تقاضا داریم برای او یك جفت ماده پیدا كنی و به این جا بیاوری تا خوش و خرم زندگی كنند." تیمور خوشحال شد و گفت: "سلام من را به اهالی شهر برسان و بگو طولی نمیكشد كه آرزویشان را برآورده میكنم."
وقتی دخو به شهر رسید مردم دورش جمع شدند و پرسیدند چه شد؟
دخو گفت: "به همهتان سلام رساند و گفت چندان طول نمیكشد كه آرزویتان را برآورده میكنم."
* * * * *
لطیفه اسبابكشی
یك شب دزد به خانه دخو آمد و دار و ندارش را ریخت توی خورجین و راه افتاد كه برود. دخو كه خودش را به خواب زده بود و زیر چشمی دزد را میپایید سریع بلند شد لحاف و تشكش را كول كرد و بی سروصدا به دنبال دزد به راه افتاد. "وقتی دزد به خانهاش رسید و خورجین را زمین گذاشت، دید دخو هم لحاف و تشك به دوش آمد تو."
دزد با تعجب گفت: "با اجازه چه كسی آمدهای خانهی من؟" دخو گفت: "فكر كردم اسبابكشی میكنیم و چون فقط همین لحاف و تشك جا مانده بود آنها را هم آوردم."
* * * * *
123456789