سرگرمی >> لطیفه
123456789
گندم كاری
روزی دخو رفت پیش دلاكی سر بتراشد. دلاك موقع كار مرتب سر و صورت دخو را زخم و زیلی میكرد و روی آن پنبه میگذاشت. دخو از ناشیگری دلاك به تنگ آمد و گفت: "استاد سلمانی! تا همین جا بس است. نصف سرم را تو پنبه كاشتی، نصف دیگرش را خودم میخواهم گندم بكارم."
* * * * *
مهمان ناخوانده
روزی دخو بدون دعوت رفت به مجلس جشنی. یكی گفت: "جناب دخو! شما كه دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
دخو جواب داد: "اگر صاحب خانه تكلیف خودش را نمیداند. من وظیفهی خودم را میدانم و هیچوقت از آن غافل نمیشوم."
* * * * *
لطیفه همه چیز لازم است
روزی دخو كولهباری انداخته بود بر دوشش و داشت میرفت سمت خانه كه حاكم شهر او را دید و گفت:"خدا بد ندهد! انگار حال و روزت زیاد خوب نیست؟" دخو گفت: "چه كنم؟ روزگار است دیگر!" حاكم گفت: "دلم میخواهد كمكی به تو بكنم. بگو ببینم یك كیسه پول میخواهی یا الاغ یا گوسفند یا باغ؟"
دخو گفت: "یك كیسه پول بده ببندم پر شالم و بر الاغ رحمتی سوار شوم و گوسفندانی را كه لطف كردهای پیش بیندازم و بروم به باغی كه التفات فرمودهای تا عمری دعا گوتان باشم.
* * * * *
لطیفه شب بیدار
پادشاهی شبی با لباس مبدل به شهر رفت تا وضع مردم را بررسی کند.
به یک بقال گفت: «نیم فلوس دارم و به تو میدهم تا شمعی به من بدهی که از اول شب تا صبح بسوزد، چون میخواهم شب بیدار باشم».
بقال گفت: «چنین شمعی را نیم فلوس نمیدهند، اما با نیم فلوس میتوانم به تو مقداری فلفل بدهم تا آن را بخوری که دهانت بسوزد و تا صبح خوابت نبرد».
چون صبح شد پادشاه بقال را طلبید و به او جایزه داد.
* * * * *
لطیفه شتر قربانی
اعرابی در روز عید شتری قربانی كرده بود و در هر مجلسی كه میرسید میگفت كه من شتری در راه خدا قربانی كردهام.
به او گفتند: «چه معنی دارد كه هر جا میرسی ذكر قربانی كردن شتر میكنی؟ قربانی كردن در راه خدا كه این همه گفتن ندارد!»
اعرابی گفت: «سبحان الله! خدای تعالی خودش یك گوسفند فدای اسماعیل كرد، در چند جای قرآن آن را ذكر كرده، آن وقت من شتری به این بزرگی قربانی كردم هیچ جا نگویم؟»
* * * * *
123456789