|
روزی دخو داشت غاز پختهای برای حاكم جدید میبرد، ولی در بین راه گرسنهاش شد و یك ران غاز را كند و خورد. وقتی حاكم غاز یك پا را دید از دخو پرسید: "پس آن پای دیگرش چه شده؟" دخو جواب داد: "قربان! مگر نمیدانی همه غازهای این شهر یك پا دارند." حاكم گفت: " بچه گول میزنی؟" دخو گفت: "اگر باور ندارید تشریف بیاورید لب پنجره و خودتان ملاحظه بفرمایید." حاكم رفت لب پنجره و دید چند تا غاز ایستادهاند روی یك پا و سرشان را كردهاند لای پرهایشان. دخو با خوشحالی گفت: "عرض نكردم قربان!" حاكم تكه چوبی پرت كرد طرف غازها كه همهی آنها پا به فرار گذاشتند. حاكم رو كرد به دخو و گفت: "حالا دیدی غاز دو پا دارد و تو دروغ میگویی؟" دخو گفت: "قربان چوبی را كه آن بیچارهها نوش جان كردند اگر به شما میخورد عوضِ دو پا چهار پا در میآوردید و فرار میكردید."
|